آرتین صفری
آرتین صفری

داستان زندگي آرتین

موضوع :

نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1395ساعت 15:41 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

تا چشم بر هم میگذاری روزها و ماهها از کنارت عبور میکنند .

این سر زدن دور به دور و پست گذاشتن با تاخیر مربوط به تنبلی ما و سرعت چرخش روزگار است.

شاید هم حضور در شبکه های دیگر اجتماعی مثلا اینستا

اونجا آرتین حضور داره با آی دی artin611

اگه دوستی خواست سر بزنه خوشحال میشیم. ولی به هر حال اینجا رو ترک نمیکنیم


 

موضوع :

نوشته شده در جمعه 12 تير 1394ساعت 17:45 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

سال نو به همه ی نی نی ها و خانواده هاشون مبارک باشه.

قبل از عید جاتون خالی رفتیم عروسی . این  هم عکس آرتین  تو عروسی

موضوع :

نوشته شده در جمعه 7 فروردين 1394ساعت 14:54 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

من الان اینجوری ام

موی کوتاه بهم نمیاد

تا یک هفته قبل هم اینجوری بودم

ببخشید دیر شد

موضوع :

نوشته شده در سه شنبه 14 بهمن 1393ساعت 2:51 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

اول از همه 14 ماهگی  گل پسری رو تبریک بگم-البته با تاخیر

الهی ک  پسرم همیشه صحیح و سالم زندگی کنی

آقا آرتین ما درست بعد از آخرین پستی ک تو وبلاگش گذاشتم و گفتم ک هنوز راه رفتنشو شروع نکرده ما رو غافلگیر کرد و شروع ب راه رفتن کرد.الان دیگه گل پسرم بدون نیاز ب کمک ما راه میره.

ماشاالله روز ب روز داره شیطون تر میشه.اصلن جرات نداریم سمت لب تاب بریم-ب محض اینکه درشو باز میکنیم آقا زاده هرجا ک باشه خودشو میرسونه.

تازگی هم دکمه اینترو از جا دراورده ک بسختی جاش انداختیم

پسرم خیلی چیزا یاد گرفته-مثلن کلاغ پر میکنه-اتل متل بازی میکنه-لی لی لی حوضک-وقتی پی پی میکنه دستشو میزنه ب پوشک و میگه

مامان میگه-بابا میگه-دد میگه-ب رفت میگه یف-وقتی میگم بابا کو میگه نی یعنی نیست-به بچه ها میگه اینی یعنی نینیخنده-کنترلو میگیره دستش کانال پرشین تون رو میارهتعجب

روزی چند بار میره تو اتاقش کشوهای لباساشو باز میکنه و همه لباساشو میریزه زمین-اینم قیافه من بدبختکچل

خلاصه اینکه خیلی خوشحالم از اینکه آرتین ب دنیا اومده-عاشقتم پسر گلم-خدا رو بخاطر داشتنت همیشه شکر میکنم

عکساتم بزودی میام و برای دوستای گلم میزارمبوس

 

 

 

 

 

 

موضوع :

نوشته شده در شنبه 22 آذر 1393ساعت 19:29 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

پسرم عزیز تر از جانم

خدا رو شکر ک خیلی زود خوب شدی وآبله مرغونت خیلی خفیف بود

ماشالا خیلی شیطونی

هر چند روز یه کلمه جدید یاد می گیری و تا چند روز کلمه قبل رو از یاد می بریخندونک

عاشق بیرون رفتنی-به محض اینکه بیرون میریم ساکت میشی

امشب با بابایی رفتیم واست لباس زمستانه خریدیم-مبارکت باشه عزیزم

از پیامهای بازرگانی پرشین تون خیلی خوشت میاد و باهاشون نی نای نای میکنی

وقتی میگم هورااا-آفرین- دست میزنی

خلاصه کلی چیزای جدید یاد گرفتی ک الان حضور ذهن ندارم

الانم ک اومدم و دارم واست مطلب جدید میزارم شما با بابا حسین رفتی خونه عموت-وگرنه اصلن اجازه نمیدادی من ی کلمه بنویسم

دوستت دارم پسر شیطون و بازیگوشم-بوس بوسبوسبوس

اینم عکس موقعی که آرتین آبله مرغون گرفته بود

نمیدونم کجا و از کی آبله مرغون گرفتی-ولی هر کسی بود ازش ممنونم-چون تو بچگی گرفتی و خدا رو شکر خفیف

اینجا هم آرتیم واسه مامانش داره جارو دستی میکشه-وقتیکه میگم واسه مامان جارو بزن جارو میزنی

اینجا هم در حال خرابکاری کردن

اینجا داری سی دی آموزشی زبان انگلیستو نگاه میکنی-فدای ژستت بشم نفس

اینم از طرز شیر خوردنت

اینم کیک تولد آرتین خان ک عمو و زن عموش زحمتشو کشیدن

 

موضوع :

نوشته شده در شنبه 17 آبان 1393ساعت 23:05 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

گمان میکنم خیلی از خصوصیاتت به پدرت برده !

لااقل من که مثل تو نیستم. شاید هم اقتضای طبیعت این است. آخر تو مردی البته کوچک مرد و من یک زن

روحیات تو مردانه است و روحیات من زنانه

برای به دست آوردن بعضی چیزها آنقدر فریاد میزنی که سرم را میبری

تازه چند روز است که هر وقت خودت خواستی ماما میگویی اما به محض اینکه ما از تو بخواهیم بگویی ماما ، میگویی بابا

هنوز راه نمیری. فکر کنم باید تا یک سال و چند ماهگیت صبر کنم

وقتی کاری میکنی که صدای من یا بابات رو درمیاری ، برمیگردی و مینشینی و دست میزنی

نمیدانم چرا اینقدر خشن شده ای همه را میزنی و گاز میگیری. دیگر کوچک و بزرگ کمی از تو میترسند

کنترل تلویزیون را میگیری و تلاش میکنی کانال تلویزیون را عوض کنی

موبایل یا تلفن را میبری کنار گوشت تا مثلا صحبت کنی

دمپایی ات هنوز بلااستفاده است زودتر راه بیفت . می خواهیم آنرا بگذاریم کنار دمپایی های خودمان توی حیاط

موضوع :

نوشته شده در شنبه 10 آبان 1393ساعت 5:14 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

همه پدر و مادر ها از آبله مرغون میترسند. ما هم میترسیدیم. چند روز پیش وقتی 2 لکه قرمز بر روی بدنت دیدم ابتدا گفتم شاید جای نیش پشه کوره باشه. بعد از اینکه بیشتر شد بردیمت دکتر و خلاصه معلوم شد آبله مرغون گرفتی اما خدا رو شکر از نوع خفیف هست.

اما این باعث نشده که از فضولیهات کم بشه. مجبوریم همه چیز رو از دور و برت برداریم.دقیقا همه چیز. پسرم همه چیز را میخورد از دست مامان و بابا گرفته تا پیچ گوشتی و خلاصه هر چه مخلوق خدا و یا حاصل تلاش انسانهاست.

اما این روزها احوال بابایی هم تعریفی نداره. از وقتی حال مادرش بدتر شده تو وضعیتش نوشته تموم غصه های آسمون رو شونمه. دعا میکنیم حالش خوب بشه.

دومین ماه محرم زندگی آرتین هم از راه رسیدو دومین سال نوکری اباعبدالله. السلام علیک یا ابا عبدالله

موضوع :

نوشته شده در يکشنبه 4 آبان 1393ساعت 20:45 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

هر روز خدا که یک جور نمیشه.

من و بابات هم همه روزها با هم خوب نیستیم. اصلن همه ی زندگی ها همینجور است. هم بالا دارد ، هم پایین.

هم شیرین و هم تلخ. اما وجود تو اجازه نمیدهد صدایمان بیش از حد معینی بالا برود که اگر اینطور بشود و طول موج صدایمان به فریاد نزدیک شود ، آنوقت تو چهار دست و پا می آیی و  روبرویمان مینشینی و به چشمان من و بابا زل میزنی و این یعنی پایان دعوا.

امروز اولین باران که چه عرض کنم اولین قطرات باران بارید . چیزی که امروز را با دیروز ، بیشتر متفاوت کرد ، سورپرایزی بود که عمو محمد و زنعمو انجام دادند و به افتخار یک سالگی تو جشن کوچکی را در منزلشان به راه انداخته بودند و البته عمو عیسی و عمه لیلا اینها هم دعوت بودند. جشنی که برای تو باشد اگر چه کوچک و مختصر اما برای ما دوست داشتنی و بزرگ هست. از لطف خانواده عمویت صمیمانه سپاسگزارم. البته خاله زهره و خاله افسانه و مامان بزرگت هم روزهای قبل ما را سورپرایز کرده بودند. از لطف همه ممنونیم.

 

موضوع :

نوشته شده در جمعه 25 مهر 1393ساعت 1:49 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |

از خواب بلند شدم ، دیدم بابایی هم نرفته سر کار !!!!

میگم :چرا نرفتی سر کار ؟ مگه رفتی کوه ، واقعا کوه کندی؟

میگه: خونه خوبه .

میگم: یعنی چی؟

میگه : خونه خوبه، خونه، آرتینم امیده / خونه خوبه بوی آرتینمو میده

گفتم : بگیر بخواب انگار حالت خوش نیس .آرتین رو بهونه نکن
 

موضوع :

نوشته شده در شنبه 19 مهر 1393ساعت 13:50 توسط فعلا مامان آزاده و بابا حسين| |


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد

طراح : پیچک دات نت