دلم برات تنگ شده جونم
سلام پسر قشنگم-عشق و زندگی مامانی آخ که نمیدونی مامان چقدر دلش واست تنگه دیگه داشتم کلافه میشدم از ندیدن روی ماهت-واسه همین به بابایی گفتم من نمیدونم باید منو ببری سونو تا قند عسلمو ببینم بابایی هم میگفت خو عزیز من صبر کن25 ام که نوبت دکتر داری دکتر خودت سونوت کنه- منم میگفتم نههههههههه -من دلم واسه شاهزاده ام تنگولیده-خلاصه از من اصرار و از بابایی انکار تا بالاخره قبول کرد............ با هم رفتیم سونوگرافی-بابا حسینم دوربینو با خودش آورد تا از مانتیتوری که روبه روی مامان گذاشته بودن فیلمو عکس بگیره وقتی آقای دکتر اومد بابایی بهش گفت اقای دکتر میتونید سی دی سونو رو بهمون بدید؟دکترم گفت-بله چرا نمیشه-منو بابا خیلی خوشح...
نویسنده :
فعلا مامان آزاده و بابا حسين
16:56


