آرتینآرتین، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

آرتین صفری

دلم برات تنگ شده جونم

سلام پسر قشنگم-عشق و زندگی مامانی آخ که نمیدونی مامان  چقدر دلش واست تنگه دیگه داشتم کلافه میشدم از ندیدن روی ماهت-واسه همین به بابایی گفتم من نمیدونم باید منو ببری سونو تا قند عسلمو ببینم بابایی هم میگفت خو عزیز من صبر کن25 ام که نوبت دکتر داری دکتر خودت سونوت کنه- منم میگفتم نههههههههه -من دلم واسه شاهزاده ام تنگولیده-خلاصه از من اصرار و از بابایی انکار تا بالاخره قبول کرد............ با هم رفتیم سونوگرافی-بابا حسینم دوربینو با خودش آورد تا از مانتیتوری که روبه روی مامان گذاشته بودن فیلمو عکس بگیره وقتی آقای دکتر اومد بابایی بهش گفت اقای دکتر میتونید سی دی سونو رو بهمون بدید؟دکترم گفت-بله چرا نمیشه-منو بابا خیلی خوشح...
16 تير 1392

یک دل سیر نگاه کردنت

بزرگترین آرزوی من است نگاه کردن به تو ‌‌ یک دل سیر نگاه کردنت از به دنیا آمدنت تا بزرگ شدنت آری میخواهم یک عمر تو را نظاره گر باشم میخواهم آزاد شوم از هر چه وابستگی ست فارغ از زمان / رها از ثانیه/ از تیک تاک همه ی ساعت ها... بی خیال سحر و سپیده و طلوع و غروب ... فقط میخواهم تو را ببینم ... به تو نگاه  کنم......
6 تير 1392

تا آمدنت دنیا را نمیخواهم

روزها به طور طبیعی در تابستان بلند است و برای آدم منتظر روزها بلندتر می شود. اینروزها گاهی از رسیدن شب ناامید میشوم . میدانی من گذر زمان را شب به شب چک میکنم تا برسم به لحظه دیدار. شب هم که میرسد. شب می آید و سکوت و تنهایی من و تو بابایی هم شاکی شده است و از دست زمزمه هایم در شعاع 30 متری سر بر بالین میگذارد. خودم هم آنقدر که دوستت دارم، نگران خودم شده ام. تا آمدنت دنیا رو نمیخواهم منتظر بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی مان هستم وقتی در این سوز گرما  همه چیز یخ زده است. ...
4 تير 1392

هر روز دلم برایتـــ تنگ میشود

عزیز دلم هر روز دلم برایتـــ تنگ میشود... در این آخرین روزهای بهار چشمانم در جستجوی بهار زندگی مان سوسو میکند هر روزم را به تو فکر می کنم و به همه ی این روزهایی که خیلی دوستشان دارم روزهای شیرین بارداری و تو در آخرین روزهای شهریور و شاید هم یک روز پاییزی آغوش پر مهرت را  باز خواهی کرد و من در آن خواهم آسود چقدر دلم برایت تنگ  شده ..! این روزها هم میگذرد و من روزهای بی قراری ام را باهزار روایت بی الفبا از حضور تو ترسیم می کنم ...
28 خرداد 1392

بیقرار آمدنت هستم

در دوردستها که خدا، میان چشمهایت خانه کرده است ... من بیقرار، منتظر آمدنت هستم و تو که انگار دل نمی کنی از لبهای فرشتگان... طنین آوازتوست  که انگارگوشهایم جزتو نمیشنوند... خداوند تورا به من هدیه میدهد و من همیشه دلشوره دارم لحظه ی در آغوش کشیدنت را. نفس هایت که به گونه هایم ساییده  شود، آرامش بهشت را به چشمهایم میفرستی. دستهایت که می چرخد ومیان دستهایم پنهان می شود...خنده هایت که ریش میشوم وعاشق چشمهایت که عمق نگاهم را می کاود و من همیشه تو راکم داشته ام. از داشته هایم دلتنگ که میشوم انگار تکانهای  توست، تنها نوازشی که مرا بخودفرو میبرد که توفرشته ای یا نه.....نمی دانم... اما همین بس که چشمهای خداوند میان دستهای من وتوپ...
21 خرداد 1392

نوبت دکتر خرداد ماه

سلام قند عسلی مامانی حال پسل گلم چطوره؟الهی مامان قربون اون قلب قشنگت بشه امروز نوبت دکتر خرداد ماهم بود خانم دکتر گفت:خوب آزاده خانم تو این 1 ماه حالت چطور بوده؟ منم احوالات این 1 ماهو به خانم دکتر گفتم-خانم دکتر مهربونم گفت برو بخواب تا صدای قلب جوجه تو بشنوم ناز تو برم شاهزاده م-صدای قلبت مثل صدای دویدن اسب بود-خیلی تند  میزد خلاصه اینکه از نظر خانم دکتر همه چی خوب بود فقط بهش گفتم که یکم ورم کردم ولی خانم دکتر گفت نه اصلن ورم ندارم-اگرم گاهی ورم میکنم بخاطر فشار حاملگیمه که روی پاهامه-خوب خدا رو شکر کمی خیالم راحت شد دیروز و امروز دوباره رفتم واست خرید کردم-نمیدونی چه ذوقی داره انشالا اوایل مرداد میرم تخت و کم...
19 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرتین صفری می باشد